مصاحبه
->  تندروهای بی خانمان
-> فارابي و عصرجديد مسلمانان
-> چگونه پیام امام حسین (ع) گم می شود؟
-> شورا به مثابه روش
-> ظاهرگرایان تفسیر گریز
تازه هاي سايت
->  تندروهای بی خانمان
-> میدان قدرت و استراتژیهای سیاسی در جمهوری اسلامی ایران1376-1386
-> میدان سیاسی درجمهوری اسلامی ایران:ظهور و افول گفتمانهای سیاسی
-> پيش نويش قانون اساسي ج.ا.ایران و منازعات گفتمانهاي فقهي - سياسي
-> عقلانيت سنت فكري راديكاليسم اسلامي(جمعيت فدائيان اسلام)
پیوندها
ظاهرگرایان تفسیر گریزتعداد بازيد : 1407

ظاهرگرايان تفسيرگريز

 

در گفت وگو با داوود فيرحي

اعتماد- هومان دورانديش:

چهارشنبه 20 آذر 1387

منبع: http://www.etemaad.ir/Released/87-10-07/archive.htm

http://www.darvag.ir/detail_fa/?iData=2685&iCat=321&iChannel=24&nChannel=News

داوود فيرحي ، بنيادگرايي اسلامي را جرياني ظاهرگرا در جهان اسلام مي داند که بر خلاف بسياري از باورهاي رايج، خصلت ارتجاعي و رو به گذشته ندارد بلکه مي خواهد گذشته را به زمان حال بکشاند.فيرحي نگاه بنيادگرايان به نهاد دولت را نگاهي ابزارانگارانه مي داند که در فراغت کامل از مشروعيت دولت شکل گرفته است.

---

- آقاي دکتر شما در مصاحبه با روزنامه شرق (فروردين 84)، اسلام سياسي را چنين تعريف کرده ايد؛ «تصرف سياست براي اجراي صحيح اسلام». از سوي ديگر شما معتقديد اسلام سياسي محصول مواجهه فرهنگي اسلام با مدرنيته است. آيا تمايل به تصرف سياست براي اجراي صحيح اسلام، صرفاً متعلق به دوران اخير است؟ در اين صورت نزاع شيعه و سني در صدر اسلام را چگونه بايد تحليل کرد؟ ظاهراً در آنجا نيز شيعيان قائل به تصرف سياست براي اجراي صحيح اسلام بودند.

من در آنجا اسلام سياسي را اين گونه تعريف کردم؛ اسلام سياسي در واقع اراده يي است براي تصرف سياست به منظور اجراي صحيح اسلام. همچنين گفتم اين پديده، پديده متاخري است و سعي کردم اين نکته را توضيح بدهم. حالا خوب است در اينجا کمي درباره مفردات اين گزاره صحبت کنيم. به طور کلي، چنان که مي دانيد، اسلام يک دين سياسي است و بيشترين منازعات کلامي و فقهي آن نيز از درون رويدادهاي سياسي اش روييده است. در اين زمينه بحث هايي مثل سقيفه يا تحولاتي مثل جنگ هاي صفين به عنوان حوادثي مهم قابل ذکرند. علاوه بر مناقشات فقهي و کلامي، پيدايش مذاهب هم در تاريخ اسلام کم وبيش از همين رويدادهاي سياسي نشأت گرفته است.

در نظريات کلاسيک، صرف تصرف سياست اهميت نداشت، بلکه تشريفات و شرايط و ويژگي هاي حاکم هم خيلي مهم بود. حتي در نظريه هاي شيعي، اصل امامت مقدم بر سياست بود و شخص امام بود که نظام سياسي را تاسيس مي کرد. در نظريه خلافت هم همين طور بود يعني وجود خليفه بسيار مهم و واجد اعتبار بود. نظريه هاي کلاسيک در واقع بيش از آنکه اجراي بسياري از احکام اسلامي را مدنظر قرار دهند، بر اين نکته تاکيد داشتند که اين احکام مشروط به وجود حکومت مشروع اند. مثلاً جهاد در فقه سني مشروط به وجود خليفه بود. نکته مهم درباره نظام استيلا در اهل سنت اين است که اهل سنت نظام استيلا را مشروع نمي دانستند يا مشروعيت پاييني براي آن قائل بودند. علت اين امر هم اين بود که آنها دو نوع امارت داشتند؛ امارت استيلا و امارت استکفا. در امارت استکفا، زماني که خليفه کسي را به عنوان امير معين مي کرد، آن فرد ولايت شرعي داشت يعني مي توانست قاضي تعيين کند، نماز جمعه برگزار کند و زکات جمع کند. چنين حاکمي ولايت جهاد هم داشت. اما حاکمي که منصوب خليفه نبود و قدرت را به زور به دست آورده بود، اصلاً اختيارات حاکم منصوب خليفه را نداشت. يعني اختيار نصب قاضي، برگزاري نماز جمعه و اجراي حدود را نداشت بلکه بايد با فقها که در قضاوت ولايت شرعي داشتند، همکاري مي کرد. يعني مشروعيت چنين حاکمي، مشروعيت فعلي بود نه مشروعيت فاعلي. مشروعيت وي نيز در گرو حفظ نظم و تامين امنيت بود اما جهاد وي در برابر مهاجمان، جهاد شرعي تلقي نمي شد. اين امر دقيقاً به اين معنا بود که در نظريه هاي کلاسيک اهل سنت، فقط اجراي بلاواسطه احکام شرعي اهميت نداشت بلکه وجود حکومت شرط اجراي احکام بود.

- پايين بودن مشروعيت حاکمي که مشروعيت اش متکي بر نظريه استيلا بود، دقيقاً چه معنايي داشت؟

يعني مشروعيت اش خيلي شرعي نبود يعني خليفه به اين دليل به او فرمان و اجازه حکومت مي داد که نظم جامعه حفظ شود.

-حالا اگر مشروعيت خليفه براساس نظريه استيلا توجيه مي شد، اوضاع به چه صورتي درمي آمد؟

در نظريه هاي سني آن زمان، مثل نظريه ماوردي هنوز چيزي به نام غلبه وارد نشده بود. البته بعدها اين بحث مطرح شد. اما اگر مفهوم غلبه در کار بيايد، ديگر مشروعيتي در کار نخواهد بود. الگوي مشروعيت حاکم در تفکر سني به ولايتعهدي يا نصب خليفه سابق يا انتخاب ارجاع داده مي شد.

-يعني خليفه يي که با زور به قدرت مي رسيد مشروعيت خليفه به قدرت رسيده با شيوه هايي همچون نصب و انتخاب را نداشت؟

بله، به همين دليل است که بين خلفاي راشدين و خلفاي بعد از آنها، تمايزي ايجاد مي کنند.

-پذيرش از سر اکراه خليفه يي که با غلبه و زور به قدرت رسيده است، متکي بر رايي است که تقريباً شبيه همان راي حضرت علي(ع) در باب ارجحيت حاکم جائر به فقدان وجود حاکم در جامعه نيست؟

بله، اما ترجيح حاکم بد بر عدم وجود حاکم در جامعه، به معناي مشروعيت حاکم بد نيست بلکه مبتني بر نوعي تحليل وضع موجود است، بدين معنا که نظم و امنيت بر آشوب و بي نظمي ترجيح دارد.

- پس نظريه استيلا نسبت به آن راي حضرت علي(ع) يک گام جلوتر آمده و به هر حال مقبوليتي را براي حاکم جائر قائل شده است.

بله، تقريباً مي توان اين طور گفت. اما در انديشه هاي شيعي بحثي اساسي درباره شخص امام وجود داشت و پس از آن هم مفهوم اجتهاد به صورت جدي مطرح شد. معناي اين بحث اين بود که احکام و گزاره هاي موجود در قرآن مستقيماً اجرا نمي شدند بلکه آنها مشروط مي شدند به تحليل هايي که در انديشه شيعه وجود داشت. مثلاً مفهوم جهاد ابتدايي با اينکه در قرآن بود از سوي شيعيان جدي گرفته نمي شد چرا که شيعيان مي گفتند جهاد ابتدايي مشروط به حضور امام معصوم است بنابراين در اين نظريه تنها سياست مهم نبود بلکه وساطت تفسير هم مهم بود. اما در اسلام سياسي امروز، به خصوص در نظريه هاي اسلام گرايي بنيادگرا، پاره يي از نيروهاي جواني که با دستگاه هاي استنباطي هم آشنايي ندارند و هنوز نمي دانند کدام بخش هاي قرآن جزء محکمات و کدام بخش ها جزء متشابهات است و اصولاً اجراي احکام چه شرايطي دارد، سعي مي کنند صرفاً همان چيزهايي را که در معناي ظاهري لفظ مي بينند با تکيه بر ابزار سياست اجرا کنند، يعني براي آنها زمان، مکان و مصلحت مهم نيست. اينها به سياست اين گونه مي نگرند و آنگاه بحث شان اين است که ديگران اسلام را به تفسير آلوده کرده اند، اما ما اسلام را به طور صحيح اجرا مي کنيم يعني هرآنچه در نصوص وجود دارد. اجازه دهيد با يک مثال توضيح بيشتري بدهم. مثلاً در نظريه امام خميني(ره) يا نظرياتي مثل نظريه ايشان، اين طور نيست که حکومت قدرت را به دست بگيرد تا فقط شريعت را اجرا کند، بلکه در بسياري از مواقع حتي اگر شريعت به هر دليل با روح اسلام و با مجموعه يي به نام مصالح دين تضاد پيدا کند، شريعت اجرا نمي شود. مثال بارز اين امر هم احکام ارتداد يا بحث سنگسار است. بنابراين نظريات اجتهادي واسطه نص و سياست هستند.

در نظريات شيعي هميشه کم و بيش چنين وساطتي در حوزه احکام شرعي جدي گرفته مي شود. حتي اگر در احکام عرفي هم اين واسطه حذف شود باز ولايت شرعي مجتهد در بسياري از مسائل جدي گرفته مي شود. اما اسلام سياسي متعلق به بنيادگرايي اسلامي در واقع تلاشي براي تصرف دولت با هدف اجراي بدون واسطه احکام است. اين همان چيزي است که من از آن به «اجراي صحيح اسلام» تعبير کرده بودم. در واقع بنيادگرايان معتقدند اسلامي که در حال حاضر تفسير مي شود به هيچ وجه الگوي اسلام صحيح نيست. اين امر پديده جديدي است يعني در ميان اهل سنت پس از به سر آمدن دوران خلافت و در ميان شيعه نيز در اين دوران اخير ظاهر شده و کم و بيش حاوي نوعي راديکاليسم جدي است. مثلاً ديدگاه هاي مرحوم نواب صفوي هم اين گونه بود چرا که در انديشه وي اساساً به مرجعيت يک نيروي علمي اهميتي داده نمي شد. اين ديدگاه نوعي راديکاليسم را در درون خود دارد.

-اگر بنيادگرايان اسلامي به تفسير اهميت نمي دهند پس درک خودشان از اسلام را چه مي دانند يعني زماني که يک سنت گرا و يک بنيادگرا در توضيح معناي يک آيه اختلاف نظر پيدا مي کنند و هر کدام معنايي را براي آن آيه برمي شمرند آن مسلمان بنيادگرا تبيين معناي آيه از جانب خودش را نوعي تفسير قلمداد نمي کند؟

تفسير به هر حال مولفه هاي خاص خودش را دارد. تفسير هميشه به نوعي عبور از ظاهر لفظ به باطن آن است. تفسير نص را موقعيت مند مي کند يعني نص را در ميان ساير نصوص مي بيند. اما نظريه هاي بنيادگرا ظاهرگرا هستند يعني فقط به ظاهر يک آيه يا هر نص ديگر تکيه مي کنند و اساساً نسبت آن آيه را با آيات ديگر نمي سنجند چراکه مفروض شان اين است که هر آيه يي به تنهايي يک حکم است. شايد به همين دليل است که يوسف قرضاوي به عنوان يک روحاني سني انديشه هاي اهل سنت را به چند بخش تقسيم مي کند؛ نخست انديشه هاي ظاهرگرايان يا ظاهريون جديد يعني کساني که فقط به ظاهر آيات نگاه مي کنند. قرضاوي معتقد است اين گروه همين بنيادگرايان هستند. گروه دوم کساني هستند که تمام آيات را تاويل مي کنند. قرضاوي اينها را اصحاب تاويل و تعطيل مي نامد.

-اشاره اش به هرمنوتيسين ها است؟

بله، مثلاً به جابري و ابوزيد اشاره مي کند. سومين گروه هم کساني هستند که درک مقاصدي از اسلام دارند. يعني احکام جزء جزء اسلامي را در ذيل مقاصد اسلامي مي سنجند. مثلاً مصلحت حفظ نسل، مصلحت حفظ مال و مصلحت حفظ جان.

بله، غزالي و خيلي از معاصران گروه سوم به آيات يا احکام شرعي به صورت مستقل نگاه نمي کنند بلکه هر حکم شرعي را در ذيل مقاصد کلي مي بينند و اگر بين اين آيات و آن مقاصد تعارضي پيدا شود کوشش مي کنند با نسبت سنجي اين آيات با احکام ديگر، نص را در جايگاه مطمئني قرار دهند. اين رويکرد بسيار متفاوت از رويکرد ظاهرگرايان است. البته قرضاوي از ظاهرگرايان کنوني جهان اسلام با عنوان ظاهرگرايان جديد يا راديکال ها نام مي برد. اين گروه در واقع مي گويند حکم حجاب يا قصاص در قرآن آمده است،و بدون هيچ تفسيري بايد رعايت شوند. اينها همه چيز را بدين صورت مي سنجند و اساساً تفسير جزئيات احکام در قياس با کل مقاصد شريعت، در دستگاه فکري و فقهي اينها وجود ندارد.

-آيا مي توان گفت اخباري گري در شيعه نيز از حيث ظاهرگرايي اش رگه هايي از بنيادگرايي را در درون خود دارد؟

بله، اما بحث اصوليون و اخباريون فراتر از اين است. هر مکتب فکري داراي پتانسيل هاي چندپهلو است يعني خبرگرايي ممکن است موقعيت مجتهدان را تضعيف کند و به تبع آن امکان تحقق راديکاليسم را افزايش دهد. اما نکته مهم اين است که در مباحث گذشتگان هيچ گاه تصرف سياست به تنهايي مهم نبود بلکه آنها سياست را به اصطلاح فقها جزء ولايتي تلقي مي کردند که ابزاري براي اجراي مقاصد شريعت است؛ به ويژه در انديشه هاي شيعي که حضور امام معصوم به عنوان مهم ترين مفسر آنقدر اهميت دارد که اساساً نص را بدون او نمي توان فهميد. اما در اسلامگرايي اسلام سياسي جديد اين گونه نيست.

-با توجه به اهميت وساطت تفسير در اسلام سنتي و تصرف صرف سياست در ديدگاه هاي بنيادگرايانه، آيا نمي توان گفت بنيادگرايي اسلامي به دنبال تصرف سياست به هر قيمت ممکن است، اما انديشمندان سنتي يا معتقدان به اجتهاد قائل به اين امر نبودند. مثلاً امام خميني با ترور به عنوان ابزاري جهت کسب قدرت سياسي مخالف بود اما بنيادگرايان درصدد کسب قدرت به هر قيمت ممکن هستند.

بنيادگرايان سياست را به عنوان يک ابزار صرف تلقي مي کنند. شايد تصور آنها اين است که همچنان که مي توانند کارشان را با ارعاب پيش ببرند، با ابزارهاي قدرت هم مي توانند کارشان را پيش ببرند. اينها دولت را از حيث مشروعيت يا عدم مشروعيت نگاه نمي کنند بلکه آن را به عنوان يک ابزار جديد پيشبرد کارهايشان نگاه مي کنند. در واقع نوعي اينسترومنتاليسم در نگاه شان به دولت ديده مي شود يعني دقيقاً فهميده اند دولت ابزاري قوي است و آنگاه به دولت چنين نگاهي دارند.

-پس تلقي آنها اين گونه نيست که دولت پس از آنکه در اختيار ما قرار گيرد، واجد مشروعيت مي شود.

نه، آنها از يک دولت شرعي صحبت نمي کنند و تلقي شان اين نيست که در حال فراهم کردن زمينه هاي يک دولت مشروع هستند بلکه دنبال اجراي شريعت هستند. حالا شريعت را يک بار مثل فداييان اسماعيليه به زور شمشير اجرا مي کنند و يک بار با حربه ترور و رعب. گاهي هم ممکن است مثل نواب صفوي نامه قرمز بنويسند. اگر اين طور باشد اهميت دولت براي اينها زور برتر دولت است نه اينکه مثل قدما به يک دولت مشروع و آرماني بينديشند.

-اگر خودشان دولت را در اختيار بگيرند آيا مي توان از مشروعيت دولت شان از آنها سوال کرد يا اينکه در اين صورت هم باز اين سوال براي آنها موضوعيت ندارد؟

به هر حال هر کسي ممکن است تبييني در اين باره داشته باشد اما اينها دولت را به اين دليل مي خواهند که واجد زور برتر است نه چيزي بيش از اين. يعني دولت براي بنيادگرايان در درون يک منظومه قرار ندارد بلکه صرفاً ابزار اجراي شريعت است و شريعت هم تفسيربردار و آموختني نيست بلکه عمل کردني است. براي آنها خيلي مهم نيست که در اثر عملکردشان چند نفر کشته مي شوند يا اينکه مردم به شريعت بدبين مي شوند يا نه. آنها فقط آنچه را که برايشان به عنوان يک حکم مطرح است، اجرا مي کنند.

-مرز اصولگرايي مطرح با بنياد گرايي چيست ؟

البته در اينجا دو گونه بحث مطرح است. وقتي مفاهيم از يک منطقه به منطقه يي ديگر منتقل مي شوند، شايد مشکل ترجمه هم پيدا کنند. بنيادگرايي در نظريه هاي غربي به معناي توسل به زور و امر سياسي براي اجراي تورات و انجيل است. سياست هم در اينجا در معناي کلي آن و نه صرفاً در اشاره به دولت به کار مي رود. اين بحث وقتي به جهان اسلام کشيده مي شود، به دو صورت ممکن است فهميده شود، يکي اينکه جامعه اسلامي هم به دنبال اجراي احکام شرعي است و به همين دليل مي توان مسلمانان طالب اجراي احکام را بنيادگرا ناميد. اما آيا اين امر به اين معناست که دولت هيچ دخالتي در تفسير ندارد و صرفاً بايد اجراي ظاهر آيات را در دستور کار خود قرار دهد يا اينکه چيز ديگري هم در اينجا وجود دارد و آن اينکه به رغم اينکه ما واجد اصولي هستيم اما اين اصول فقط در نص خلاصه و تمام نمي شوند. اين اصول به وساطت خبر ائمه يا تفسير مجتهد نيز فهميده مي شوند. گاهي ما بنيادگرايي را از آن حيث بنيادگرا مي ناميم که در پي اجراي هر چيز شرعي است. اگر چنين بگوييم مدلول اين حرف چيزي جز اين نيست که در جهان اسلام مرز بنيادگرايي و انديشه سنتي مفقود است. اما گاهي ما اساساً دنبال اصولي هستيم و معتقديم اين اصول هم تفسيري ندارد و ما بايد به زور آنها را اجرا کنيم. اين تلقي ها و معاني دوگانه سبب مي شود که در جهان اسلام هميشه مرز اصولگرايي و بنيادگرايي مخدوش شود. گاهي کسي قائل به اصولگرايي است اما به دليل عدم اشراف بر مرز باريک بنيادگرايي و اصولگرايي، به تجليل از بنيادگرايي مي پردازد.گاهي هم بنيادگرايي را به ظاهرگرايي ترجمه مي کنيم يعني توسل به ابزار خشونت براي حفظ و اجراي ظاهر شريعت.

-اين ترجمه شما از بنيادگرايي است.

فقط ترجمه من نيست.

-منظورم اين است که اين ترجمه، ترجمه مقبول شما از مفهوم بنيادگرايي است؟

بله، من احساس مي کنم در حرف هاي قرضاوي به عنوان يکي از انديشمندان معتبر امروز اهل سنت اين بحث وجود داشت و بعضي از رهبران جمهوري اسلامي هم اين گرايش را داشته اند که بين ظاهرگرايي (به معناي بنيادگرايي) و انديشه هاي رايج در جمهوري اسلامي تفکيک ايجاد کنند. به نظر من آنچه الان براي ما مهم است، نه اصالت دولت ديني در جهان اسلام، بلکه پاسخ گفتن به اين سوال است که آيا دولت ديني ابزار اجراي خشونت آميز نص است يا اينکه دولت در جهان اسلام همواره شريعت را با مکانيسم هايي اجرا کرده و بالانسري بين احکام شرعي و جامعه بوده است؟ در واقع دولت گاهي دولت دانايي محور است و گاهي هم دولتي منفصل از دانايي است. يعني دولت زورمحوري که هيچ درکي از رابطه شريعت و مصلحت يا احکام جزيي و احکام کلي شريعت ندارد. تمايز بنيادگرايي و اصولگرايي در اينجا به تدريج آشکار مي شود. ايجاد اين تمايز نيازمند توضيح بيشتر است. يعني ما بايد بتوانيم اين مساله را روشن کنيم که فرق يک دولت ديني با يک دولت راديکال چيست. دولت راديکال يک دولت ايدئولوژيک است اما دولت هاي اسلامگراي قبلي خيلي ايدئولوژيک نبودند بلکه ديني بودند، يعني در اين دولت ها نظريه هاي متفاوت اجتهادي که دولت بر آنها متکي بود- و نه زور و قدرت صرف دولت- واسطه تفسير و اجراي نص مي شدند.

-پس درباره مساله حجاب نظر شما اين است که مکانيسم و مسير منتهي به حکم اجباري بودن حجاب، در نظام جمهوري اسلامي متفاوت از بنيادگرايان است. يعني اين نتيجه واحد محصول پيموده شدن دو مسير فقهي متفاوت بوده است؟

بله، اما در اينجا نکته ديگري هم وجود دارد که نمي توان آن را ناديده گرفت و آن اينکه حجاب در گذشته براي چه کساني بود؟ مي خواهم بگويم در گذشته اين گونه نبود که دولت همه را به رعايت حجاب ملزم کند. مثلاً ما در تاريخ هيچ گاه نمي بينيم غيرمسلمان ها مجبور به رعايت حجاب بوده باشند. دولت هاي قديم چنين احکام يکدستي را بر جامعه تحميل نمي کردند چرا که اينها احکام مسلماني است نه احکام کل جامعه. راجع به چنين مسائلي بايد بحث شود چرا که به نظر مي آيد اوايل انقلاب فضاي سياسي کشور خيلي مساعد بحث نبوده است و اين امر باعث شده که بسياري از الگوها رايج شوند بدون اينکه يک بحث فقهي قوي روي آنها صورت گرفته باشد. مثلاً بحث در اين باره که موضوع حجاب چه کساني هستند، جزء بحث هاي مهم مغفول مانده است. در گذشته افراد خردسال حجاب نداشتند ولي الان در جامعه ما بچه هاي کوچک هم مجبور به رعايت حجاب هستند. همچنين در گذشته غيرمسلمان ها حجاب نداشتند ولي الان هر کسي که از خارج وارد جامعه ما مي شود، مجبور به رعايت حجاب است. افراد مسن هم در گذشته حجاب نداشتند اما الان در جامعه ما چنين افرادي هم بايد حجاب داشته باشند. در اين زمينه بحث خيلي جدي تري هم وجود دارد و آن اينکه آيا حجاب يک الزام حکومتي است يا يک واجب شرعي است؟ يعني آيا حجاب مثل نماز و روزه و حج است يا اينکه يک امر حکومتي است؟ در نظريه هاي قديمي، حجاب براي غيرمسلمان ها و خردسالان لازم و واجب نبود. حتي مي گويند براي زناني که در باديه سر کار بودند، يعني زنان غيرشهري، به دليل گرفتاري هاي زيادي که رعايت حجاب براي کار کردن شان ايجاد مي کرد، حجاب لازم نبود. به نظر من ما احتياج داريم بين فرهنگ حجاب و حکم شرعي حجاب، تفکيک هايي را در نظر بگيريم. گاهي ممکن است فرهنگ ها با شريعت آميخته شوند.

-به هر حال مطابق توضيحاتي که شما فرموديد، هرچند حجاب يک واجب شرعي است، قلمداد شدن آن به عنوان يک الزام حکومتي در نظام جمهوري اسلامي، محصول رويکردي بنيادگرايانه به دين نيست بلکه دلايل و علل ديگري دارد.

شايد اين طور باشد. اما نکته مهم اين است که در حال حاضر در جهان اسلام فرق بين يک دولت شرعي و يک دولت راديکال خيلي روشن نيست يعني دولت اسلامي را از اسلامگراها به عنوان يک جنبش راديکال به راحتي نمي توان به لحاظ ماهوي از يکديگر بازشناخت و تفکيک کرد. در بعضي از موارد مرزهاي اينها با يکديگر درآميخته است. اين بحث تئوريک هنوز براي ما اهميت دارد که اسلامگرايي چيست و دولت اسلامي چه مشخصاتي دارد؟ اسلامگرايي کنوني در جهان اسلام، در واقع از اسلام به مثابه يک ايدئولوژي صحبت مي کند اما دولت اسلامي يک دولت اجتهادي است يعني هر روز ممکن است اجتهادات متفاوت وارد دستگاه دولت شود. اين نکات را بايد از يکديگر تفکيک کرد.

-شما در جايي ايدئولوژيک شدن دين را به معناي «تحميل يک قرائت بر متن ديني» تلقي کرده بوديد. اما آيا در طول تاريخ اسلام همواره اين امر رخ نمي داده که يک گروه به دنبال تحميل قرائت خودش بر متن ديني بوده و در نهايت مي خواسته آن قرائت را مبناي عمل جامعه قرار بدهد؟ سوال من دقيقاً اين است که آيا اين ايدئولوژيک شدن ذاتي اسلام نيست؟

ببينيد اگر بحث ما در حوزه جامعه شناسي دين باشد، سخن شما صحيح است يعني آنچه شما مي گوييد دقيقاً اتفاق افتاده است. اين امر نه تنها در شيعه که در اهل سنت هم وجود داشته است. مثلاً وقتي خواجه نظام الملک مدرسه نظاميه را تاسيس کرد، تنها استفاده از مدرسان و معلمان خاصي را مجاز اعلام کرد اما گاهي ما در حوزه انديشه ديني بحث مي کنيم و صرفاً پاره يي از گزاره ها را در پيش رو داريم. در اينجا ديگر سياق روش شناختي حکم مهم است نه نتيجه آن. به همين دليل هم چه در دستگاه فکري اهل سنت و چه در دستگاه فکري شيعيان، آراي اجتهادي پذيرفته بود. البته اين پذيرش مبتني بر مباني متفاوتي بود يعني اهل سنت با نظريه تصويب و شيعيان با نظريه تخطئه آراي اجتهادي را مي پذيرفتند. اما نتيجه اين دو مبناي متفاوت يکسان بود يعني تکثر آراي اجتهادي را مي پذيرفتند. به نظر من ايدئولوژي متفاوت از استنباط اجتهادي است يعني ايدئولوژي يکسري پيش فرض ها و خطوط قرمز را در استنباط احکام شرعي بر عمليات ذهن حاکم مي کند. بحث اين نيست که جامعه ما يا جامعه اسلامي ايدئولوژيک نبوده است بلکه بحث اين است که ساختار استنباط احکام اسلامي ايدئولوژيک نيست. اين نکته خيلي مهم است. تمام هم و غم دانشمندان مسلمان هم اين بود که دولت را به چنين سطحي بکشانند که البته شايد هرگز هم امکانش فراهم نبود.

-شما در جايي فرموده ايد بنيادگرايان نمي خواهند به زمان گذشته برگردند بلکه مي خواهند گذشته را به زمان حال بکشانند. معناي اين سخن شما دقيقاً چيست؟

ببينيد نيروهاي سلفي حال را به گذشته مي برند و سعي مي کنند توضيح دهند که چطور مي توان يک نظام مشروع را طراحي کرد. فرض آنها اين است که جهان اسلام يک دوران طلايي داشته است که مي توان آن را الگو قرار داد. در واقع تفکر کلاسيک زمان حال را به گذشته برمي گرداند. اما تفکر بنيادگرايان اين گونه نيست. بنيادگرايان مسائل جديد را مي بينند و مصداق هايش را از گذشته مي چينند تا به زمان حال مشروعيت ببخشند يعني به کل گذشته برنمي گردند. شايد نتيجه رويکرد آنان نفي تمدن جديد هم باشد اما آنها بسياري از وجوه تمدن جديد مثل ماهواره، موشک و در مجموع امکانات آن را پذيرفته اند. در واقع اينها گذشته را بر اساس حال مي چينند و هر قسمتي از گذشته را که با زمان حال جور درنمي آيد، کنار مي گذارند. زمان حال براي بنيادگرايان اينقدر قداست دارد که براي حفظ قداست آن سعي مي کنند گذشته را مثله کنند و هيچ اشکالي هم در اين کار نمي بينند. در حالي که انديشه هاي سلفي از حال به نفع گذشته دست برمي دارند. اما بنيادگرايان فقط بخش هايي از تاريخ را مي چينند.

-در واقع چون تاريخ را در پرانتز مي گذارند و اسلام را تاريخ اسلام نمي دانند، به راحتي بخش هايي از تاريخ را حذف مي کنند.

آن قسمت هاي تاريخ را که برايشان مهم است، استفاده مي کنند.

-تا کجا تاريخ اسلام را تاريخ اسلام مي دانند؛ تا زمان فوت پيامبر؟

براي آنها در اين زمينه مرزي وجود ندارد.

-يعني مقطع تاريخي خاصي را مثلاً تا پايان دوره خلفاي راشدين تعيين نمي کنند؟

نه، تا جايي که تاريخ به آنها کمک کند به تاريخ و نص توجه مي کنند. مثلاً در قرآن آياتي راجع به جهاد و آياتي هم راجع به عطوفت وجود دارد. اما بنيادگرايان آيات مربوط به بحث خشونت را مي گيرند، ساير آيات را اساساً ناديده مي گيرند. مثلاً وقتي از جهاد بحث مي کنند، آخرين روزهاي حيات پيامبر يعني روزهايي که پيامبر آيات جهاد را مي خواند، برايشان اهميت پيدا مي کند، گويي کل قرآن در آيات جهاد خلاصه مي شود. در واقع نوعي نگاه تک عاملي هم دارند، به اين معنا که اگر اين آيه خاص اجرا شود، تمام مشکلات حل مي شود.

-بنيادگرايان برخلاف هرمنوتيسين ها که تمام نص را متشابه مي دانند، کل نص را محکم قلمداد مي کنند. حال سوال اين است که آيا بنيادگرايان اين آيات را با استفاده از مفاهيم نسخ و ناسخ و منسوخ کنار مي گذارند؟

نه، بنيادگرايان اين گونه به اين موضوع نگاه نمي کنند، بلکه آنها اساساً درباره اين آيات صحبت نمي کنند. آنها مي گويند صليبي ها در منطقه ما هستند و يهوديان هم به غزه حمله مي کنند و وظيفه ما در حال حاضر تصرف فضاهاي سياسي براي مقابله با آنها است. در اين صورت طبيعي است که آيات جهاد شارژ مي شوند. آنها ديگر معنا و مدلول ساير آيات را چندان توضيح نمي دهند. به نظر مي رسد بنيادگرايان به تک تک آيات بيش از کل آيات توجه مي کنند و وقتي چنين رويه يي را در پيش مي گيرند، بيشتر به آياتي توجه مي کنند که مقتضاي وضع فعلي و اقتضاي شرايط فعلي جامعه آنان است. اينکه گفتم آنها گذشته را به زمان حال مي آورند، به اين معناست، يعني چون در موقعيت جنگي قرار گرفته اند، گذشته را به طور کلي جنگي مي بينند. من تا به حال نديده ام بنيادگرايان بتوانند ساير آيات قرآن را به تمامي اجرا کنند. اينها در چند زمينه شروع به کار کرده اند؛ يکي بحث جهاد است و ديگري بحث تفکيک جنسيتي. هيچ گاه هم توضيح نمي دهند آيا در دوران قديم هم اين تفکيک هاي جنسيتي وجود داشته است يا خير، يعني قادر به ترسيم گذشته آن گونه که گذشته نيستند. به همين دليل مي توان گفت تفکر سنتي پايه استواري دارد و هر چيزي را در حد خودش مي بيند. اين تفکر ممکن است سنگين و محافظه کار باشد اما در افراط کاري هاي بنيادگرايان شرکت نمي کنند.

 



نظرات:
نام:
ايميل:
وبلاگ: http://
پيام:
لیست صفحات
جستجو
ورود اعضاء
نام کاربري:
رمز عبور:
ثبت نام